تبليغاتX
سخن سی

سخن سی

قاتی پاتی

دو فرشته مسافر، براي گذراندن شب، در خانه يک خانواده ثروتمند فرود آمدند. اين خانواده رفتار نامناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زيرزمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند. فرشته پير در ديوار زير زمين شکافي ديد و آن را تعمير کرد. وقتي که فرشته جوان از او پرسيد چرا چنين کاري کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که مي نمايند نيستند."شب بعد، اين دو فرشته به منزل يک خانواده فقير ولي بسيار مهمان نواز رفتند.بعد از خوردن غذايي مختصر، زن و مرد فقير، رختخواب خود را در اختيار دو فرشته گذاشتند. صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقير را گريان ديدند. گاو آنها که شيرش تنها وسيله گذران زندگيشان بود، در مزرعه مرده بود. فرشته جوان عصباني شد و از فرشته پير پرسيد:" چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد؟ خانواده قبلي همه چيز داشتند و با اين حال تو کمکشان کردي، اما اين خانواده دارايي اندکي دارند و تو گذاشتي که گاوشان هم بميرد." فرشته پير پاسخ داد:"وقتي در زير زمين آن خانواده ثروتمند بوديم، ديدم که در شکاف ديوار کيسه اي طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسيار حريص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از ديدشان مخفي کردم. ديشب وقتي در رختخواب زن و مرد فقير خوابيده بوديم، فرشته مرگ براي گرفتن جان زن فقير آمد و من به جايش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که مي نمايند نيستند و ما گاهي اوقات، خيلي دير به اين نکته پي مي بريم
نوشته شده در Thu 14 Aug 2008ساعت 9 AM توسط .............|
بعد از مرگم به گورم بيا
مبادا
از گورستان خلوت وحشت کني
زيرا
در آنجا قلب من آرام خفته
مبادا
اشک بريزي
زيرا
چشمان من همراه با تو اشک خواهد ريخت
هرگاه شمعي را در حال سوختن ديدي
مرا به ياد آور
هرگاه ترانه غم انگيزي شنيدي
آنرا به ياد من زمزمه کن
زيرا
من هر کجا که باشم
به ياد تو خواهم بود
نوشته شده در Thu 20 Dec 2007ساعت 10 PM توسط .............| |
داشتم فکر مي کردم ما آدمها چقدر پيچيده هستيم و در عين حال

چقدر ساده، هر چقدر که بخواهيم از يک موضوعي دوري کنيم، اون

موضوع هي به ما مي چسبد، ما هي قدرت جذبمان در مقابل اون

موضوع بالاتر ميره.... دارم سعي مي کنم يه سري چيزها رو توي وجودم

بپذيريم....

......

هر آنچه که توي زندگي براي ما اتفاق مي افتد دست خودماست، کم

کم دارم به اين نتيجه ميرسم، اگر فقط گاهي مواظب حرف زدن هايمان

باشيم،‌ اگر فقط تعدادي واژه رو از توي ذهن و زبانم پاک کنيم، خيلي از

مشکلاتمان حل ميشود، کم کم دارم ميرسم به اين نتيجه که شانس،

خود ما هستيم، رفتارهايمان،

عملکرهايمان، قضاوتها، و برخوردهايي که داريم. فقط بايد کمي در

خودمان فرو برویم و بپردازيم.

نوشته شده در Thu 20 Dec 2007ساعت 10 PM توسط .............| |

نوشته شده در Thu 20 Dec 2007ساعت 9 PM توسط .............| |

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره

وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي

وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه

وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته
 
وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه
 
وقتي جايي نشستي که کنارت خالي بود به ياد بيار کسي رو که توي اغوشت جا مي گرفت
 
وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد
 
وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند
 
نوشته شده در Thu 20 Dec 2007ساعت 9 PM توسط .............| |

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.


ادامه مطلب
نوشته شده در Thu 20 Dec 2007ساعت 9 PM توسط .............| |

 

 يكي را خري در گل افتاده بود

 

زسوداش خون در دل افتاده بود

 

بيابان و باران و سرما و سيل

 

فرو هشته ظلمت بر آفاق ذيل

 

همه شب در اين غصه تا با مداد

 

سقط گفت و نفرين و دشنام داد

 

نه دشمن برست از زبانش نه دوست

 

نه سلطان  كه اين بوم و  بر زان اوست

 

قضا را خداوند آن پهن دشت

 

در آن حال منكر بر او بر گذشت

 

شنيد اين سخنهاي دور از صواب

 

نه صبر شنيدن نه روي جواب

 

به چشم سياست در او بنگريست

 

كه سوداي اين بر من از بهر چيست

 

يكي گفت شاها به تيغش بزن

 

زروي زمين بيخ عمرش بكن

 

نگه كرد سلطان عالي محل

 

خودش در بلا ديد و خر در وحل (گل )

 

ببخشود بر حال مسكين مرد

 

فرو خورد خشم سخنهاي سرد

 

زرش داد و اسب و قبا پوستين

 

چه نيكو بود مهر در وقت كين

 

يكي گفتش اي پير بي عقل و هوش

 

عجب رستي از قتل گفتا خموش

 

اگر من بنا ليد از درد خويش

 

وي انعام فرمود در خورد خويش

 

بدي را بدي سهل باشد جزا

 

اگر مردي احسن الي من اسا(آسان است جواب بدي را به

 

بدي دهي اگرمردي به كسي كه به تو بدي كرده

 

نيكي كن )

                                                         

                                                            بوستان سعدي  

 

نوشته شده در Tue 18 Dec 2007ساعت 8 PM توسط .............| |
شنيدم که شمشير يکي را دوتا مي کند بنازم به

 شمشيرعشق که دوتا رايکي مي کند .

      mehrdad

 

LOVE


 

    

 فقط عشق

Image hosting by TinyPicبا سکوت زیرکانه منو فریاد زدیImage hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPicبا چشات دوست دارم رو تو گوشم داد زدیImage hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPicبا نگاه عاشقت مست مستم کردیImage hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPicبه می و جام و سبو باده پرستم کردیImage hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPicالهی الهی تا نفس تو سینه هست Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPicبمونی برای من Image hosting by TinyPic

 

نوشته شده در Fri 7 Dec 2007ساعت 0 AM توسط .............| |
  تقديم به آنهاي كه مثل من تنهاترين تنها هستن؟؟؟!!!!!!

www.faghat-eshghe-to.blogfa.com

نوشته شده در Thu 6 Dec 2007ساعت 11 PM توسط .............| |
انتظار واژه ی غریبی است ...

واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست

که با آن خو گرفته ام.

که چه سخت است انتظار

هر صبح طلوعی دیگر است

بر انتظارهای فرداهای من!

خواهم ماند تنها در انتظار تو

چرا نوشتم در برگ تنهاییم

برای تو، نمیدانم؟

شاید روزی بخوانند بر تو،

عشق مرا ...

می دانم روزی خواهی آمد،

می دانم ...

گریان نمی مانم، خندانم!

برای ورودت ای عشق.

وقتی که به یادت می افتم،

به یاد خاطراتت ...

نامه هایت را مرور می کنم،

یک بار ... نه ... بلکه صد بار

وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...

و اشک شوق

بر گونه هایم روانه میشوند ...

تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ...

میدانم که باز خواهی گشت ...

می دانم!

به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی
نوشته شده در Thu 6 Dec 2007ساعت 11 PM توسط .............| |