سخن سی
قاتی پاتی
چقدر ساده، هر چقدر که بخواهيم از يک موضوعي دوري کنيم، اون موضوع هي به ما مي چسبد، ما هي قدرت جذبمان در مقابل اون موضوع بالاتر ميره.... دارم سعي مي کنم يه سري چيزها رو توي وجودم بپذيريم.... ...... هر آنچه که توي زندگي براي ما اتفاق مي افتد دست خودماست، کم کم دارم به اين نتيجه ميرسم، اگر فقط گاهي مواظب حرف زدن هايمان باشيم، اگر فقط تعدادي واژه رو از توي ذهن و زبانم پاک کنيم، خيلي از مشکلاتمان حل ميشود، کم کم دارم ميرسم به اين نتيجه که شانس، خود ما هستيم، رفتارهايمان، عملکرهايمان، قضاوتها، و برخوردهايي که داريم. فقط بايد کمي در خودمان فرو برویم و بپردازيم. وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میکشد تا مردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند. زسوداش خون در دل افتاده بود بيابان و باران و سرما و سيل فرو هشته ظلمت بر آفاق ذيل همه شب در اين غصه تا با مداد سقط گفت و نفرين و دشنام داد نه دشمن برست از زبانش نه دوست نه سلطان كه اين بوم و بر زان اوست قضا را خداوند آن پهن دشت در آن حال منكر بر او بر گذشت شنيد اين سخنهاي دور از صواب نه صبر شنيدن نه روي جواب به چشم سياست در او بنگريست كه سوداي اين بر من از بهر چيست يكي گفت شاها به تيغش بزن زروي زمين بيخ عمرش بكن نگه كرد سلطان عالي محل خودش در بلا ديد و خر در وحل (گل ) ببخشود بر حال مسكين مرد فرو خورد خشم سخنهاي سرد زرش داد و اسب و قبا پوستين چه نيكو بود مهر در وقت كين يكي گفتش اي پير بي عقل و هوش عجب رستي از قتل گفتا خموش اگر من بنا ليد از درد خويش وي انعام فرمود در خورد خويش بدي را بدي سهل باشد جزا اگر مردي احسن الي من اسا(آسان است جواب بدي را به بدي دهي اگرمردي به كسي كه به تو بدي كرده نيكي كن ) بوستان سعدي شمشيرعشق که دوتا رايکي مي کند .
مبادا
از گورستان خلوت وحشت کني
زيرا
در آنجا قلب من آرام خفته
مبادا
اشک بريزي
زيرا
چشمان من همراه با تو اشک خواهد ريخت
هرگاه شمعي را در حال سوختن ديدي
مرا به ياد آور
هرگاه ترانه غم انگيزي شنيدي
آنرا به ياد من زمزمه کن
زيرا
من هر کجا که باشم
به ياد تو خواهم بود
ادامه مطلب


واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست
که با آن خو گرفته ام.
که چه سخت است انتظار
هر صبح طلوعی دیگر است
بر انتظارهای فرداهای من!
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم
برای تو، نمیدانم؟
شاید روزی بخوانند بر تو،
عشق مرا ...
می دانم روزی خواهی آمد،
می دانم ...
گریان نمی مانم، خندانم!
برای ورودت ای عشق.
وقتی که به یادت می افتم،
به یاد خاطراتت ...
نامه هایت را مرور می کنم،
یک بار ... نه ... بلکه صد بار
وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...
و اشک شوق
بر گونه هایم روانه میشوند ...
تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ...
میدانم که باز خواهی گشت ...
می دانم!
به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی


فقط عشق

